|
|
|
|
|
<حلال>
اگر یک روز تمام مردم تبانی کنند و همدیگر را حلال کنند تا به بهشت روند٬ آن وقت هر کس٬ هر کاری دلش خواست انجام خواهد داد!
<لیز و خیس> دیشب باران می آمد و من هی زمین می خوردم٬ چون زمین خیس بود و کفشهایم لیز و شاید کفشهایم خیس بود و زمین لیز!!!
<بهترین ها> به همسرش قول داده بود که از بهترین ها خانه را بسازد. و برای همین بود که: بجای شومینه٬ کوره گذاشته بود٬ او حتی٬ در دستشویی هم بجای لامپ معمولی از نور افکن استفاده نمود٬ و به جای یخچال معمولی از یخچال چهار در ویترینی استفاده نمود٬ و.....٬ ولی نمی دانم چرا با این وجود همسرش حاضر نیست به خانه جدید بیاید. |
||
|
|
|
|
|
<مشکلات>
گفتم: خوابم نمی بره ..... گفت به مشکلات فکر نکن ٬چشماتو ببند٬ اونوقت خوابت می بره. اما خودش هم می دونست که این حرفها الکیه. دیشب یه پری مهربون اومد و گفت: << حرفهای ..... رو بی خیال شو ٬ چشماتو واکن و فقط به مشکلات فکر کن ٬ یا دیوونه می شی ٬ یا مشکلات رو حل می کنی و یا از فکر کردن به مشکلات خسته میشی. و در هر سه صورت خوابت .....>>
<ریا> برگرداندن صورت است٬ هنگامی که خیره، غرق تماشای کسی هستی٬ و وقتی آن کس، نگاهش به نگاه تو گره می خورد و تو لو می روی جهت دیدت را عوض می کنی٬ تا بگویی که اشتباه می کند!
<دنیا> در این دنیای دو روزه معمولا یک روزش تعطیل است! |
||
|
|
|
|
|
<آفرین شیرینی>
در جمع ریا کاران ظرف شیرینی هیچ گاه خالی نمی شود و داخل آن دقیقا یک و فقط یک شیرینی باقی می ماند.
<بازگشت به خویشتن> تیر برای آنکه به جلو پیش برود می بایست در داخل کمان کمی به عقب باز گردد.
<من بهترینم!> من بهترینم٬ بهترین موجود روی زمین... -چرا؟ صبر کن... آه باز علتش رو یادم رفت!!! |
||
|
|
|
|
|
<چیزی که نبود>
نویسنده ها ازچیزی که نبود نوشتند، فکرکردند عاشق شده اند! شاعرها چیزی را که نبود سرودند، فکرکردند عاشق شده اند! نقاش ها کسی را که هرگزندیده بودند نقاشی کردند، فکرکردند عاشق شده اند! و عشق مردمی را دید، که دیوانه شده بودند!
<چون و چرا ها>
|
||
|
|
|
|
|
<دورش را خط بکشید>
هرکه را یا هرچه را می خواهید دورش را خط بکشید.
<دورش راخط بکشید2> خواست دورش را خط بکشد٬ فهمید اتفاقا این همانی است که باید زیرش را خط بکشد!
<سلام> اولین سلام را که کردیم٬ دو ماهی در کف بود دومی اش را که کردیم٬ فکر کرد خاطر خواهش هستیم! سومی اش را که کردیم٬ باورکرد که راستی راستی عشقش در سرمان است! منتظر چهارمی اش بود که زل زل توی چشمهایش نگاه کردیم... شرط بسته بود که ما سلام می کنیم پنجمی اش را که نکردیم هیچ٬ اصلا محلش نگذاشتیم٬ وقتی حسابی حالش گرفته شد٬ توی دلمان هرهر خندیدیم و زیر لب گفتیم: بی ظرفیت |
||
|
|
|
|
|
<من احمق>
چشمهایش را بست روی پلکهایش نوشته شده بود: معرفت ندارم چشمهایش را که باز کرد دوباره عاشقش شدم.
<دقیقا> اگرکسی به کورها نگوید که آنها کورند، کورها هیچگاه نخواهند فهمید که کورند، پس، چون کورها به کسی نمی گویند که..... |
||
|
|
|
|
|
<زنگ انشاء>
معلم گفت: موضوع آزادی. ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند: اجازه آقا! میشه بریم دستشویی؟!
<ازنگاه احمق ها> اسکلتی روی یک صندلی پر از گرد و خاک روبروی یک دیوار نشسته بود. آمدم بگویم که ..... ناگهان صدایی آمد: او می خواهد با قدرت چشم دیوار را خراب کند!!! |
||
|
|
|
|
|
<انتظار>
مدتی است که توی ایستگاه اتوبوس نشسته ام. وقتی از دور اتوبوس را می بینم بلند می شوم ، داخل اولین مغازه میروم، چند سلام و سوال و... وقتی مطمئن می شوم اتوبوس رفته بر میگردم وسر جایم می نشینم....
<هیس س س س ......> |
||
|
|
|
|
|
<سنگ خوب>
بیچاره آینه ای که هنوز نشکسته است!
<فریاد> لغتی در نامه که نمی خواهد خط خطی شود
<قانون> همه روی سرشان چتر داشتند، اما از باران خبری نبود، همه بارانی پوشیدند، اما بازهم از باران هم خبری نشد، اداره هواشناسی بارش باران را اعلام کرد، اما باز هم از باران خبری نشد،... به همین خاطر همه شکایتشان را نزد قاضی بردند، و قاضی دستور بازداشت ابر را صادر کرد، ابر همین که از نتیجه دادگاه مطلع شد فرار کرد، و مردم که قاضی را مقصر می دانستند، او را اعدام کردند.... |
||
|
|
|
|
|
<فرمول> اگر اسب همان کاري را ميکرد که او مي خواست،باز هم افسار به گردنش مي انداخت....!
<برهان> -نه مداد ندارم. - نه! خودکار بد است!خانم معلم گفته فقط با مداد بنويسيد؛ -راستي،چرا شما با خودکار مي نويسيد؟ !!!!!!
<تشابه> وقتی گفتم عشق را نمیفهمم٬ طوری نگاهم کرد که انگار خودش می فهمد.... |
||