تبليغاتX
بازگشت به خویشتن
<کریسمس>

(گرفته شده از یک وبلاگ)

کریسمس مبارک٬

                     راحت بخوابید٬

        دخترک کبریت فروش همچنان کبریت می فروشد.... 

 

<درمان بی درد!>

وقتی با تو  حرف می زدم ٬چند پله بالاتر ایستادم تا بتوانم برتری کذایی ایجاد کنم.

چون می دانستم در برابر نگاهت مسخ می شوم٬ حجب و حیا را بهانه کردم و به زمین خیره شدم.

و باز چون می دانستم در برابر  کلام قاطعت گریزی ندارم٬ متکلم وحده شدم.

و جلوه هایی از جان سوخته و روح بر افروخته ام را به تو نشان دادم.

ولی چون دردم را نمی شناختی  ٬ به آن به چشم یک بیماری مسری نگاه کردی و از من گریختی.

باز هم من ماندم و مالیخولیای خاطرات جذام عشق و لرزش دل....

در پایان هم وقتی برای شناسایی جنازه کوفته شده و خورده شده احساسم به پزشکی قانونی آمدی٬

باز هم نتوانستی آن را شناسایی کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 22:5  توسط ساسان  |