|
|
|
|
|
<کریسمس>
(گرفته شده از یک وبلاگ) کریسمس مبارک٬ راحت بخوابید٬ دخترک کبریت فروش همچنان کبریت می فروشد....
<درمان بی درد!> وقتی با تو حرف می زدم ٬چند پله بالاتر ایستادم تا بتوانم برتری کذایی ایجاد کنم. چون می دانستم در برابر نگاهت مسخ می شوم٬ حجب و حیا را بهانه کردم و به زمین خیره شدم. و باز چون می دانستم در برابر کلام قاطعت گریزی ندارم٬ متکلم وحده شدم. و جلوه هایی از جان سوخته و روح بر افروخته ام را به تو نشان دادم. ولی چون دردم را نمی شناختی باز هم من ماندم و مالیخولیای خاطرات جذام عشق و لرزش دل.... در پایان هم وقتی برای شناسایی جنازه کوفته شده و خورده شده احساسم به پزشکی قانونی آمدی٬ باز هم نتوانستی آن را شناسایی کنی.
|
||