<چیزی که نبود>
نویسنده ها
ازچیزی که نبود نوشتند، فکرکردند عاشق شده اند!
شاعرها
چیزی را که نبود سرودند، فکرکردند عاشق شده اند!
نقاش ها
کسی را که هرگزندیده بودند نقاشی کردند، فکرکردند عاشق شده اند!
و عشق مردمی را دید، که دیوانه شده بودند!
<چون و چرا ها>
موفقيت هميشه از آن تو بود، و من از همان بچگي وقتي در بازي جر مي زدي
با وجود آنکه ميدانستم هيچپگاه شکست نمي خوري مي گفتم جرزن به جرش مي رسه.
ولي تو نه تنها به جرت نمي رسيدي بلکه موفق تر از قبل هم عمل مي کردي
و من از همان موقع فهميدم که در طالع من شکست است و در طالع توموفقيت
فهميدم که من براي همه چراهاي زندگي ام بايد جوابي از ناکامي داشته باشم.
چون در عشق شکست خوردم، شاعر شدم!
چون به هيچ کدام از آرزوهايم نرسيدم شخصيت هاي داستاني ام را به آرزوهايم رساندم ونويسنده شدم!
چون زشت و کچل و آبله رو بودم دکتر پوست و مو و زيبايي شدم!
چون کور رنگي داشتم نقاش شدم!