<زنگ انشاء>
معلم گفت: موضوع آزادی.
ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند:
اجازه آقا! میشه بریم دستشویی؟!
<ازنگاه احمق ها>
اسکلتی روی یک صندلی پر از گرد و خاک روبروی یک دیوار نشسته بود.
آمدم بگویم که .....
ناگهان صدایی آمد: او می خواهد با قدرت چشم دیوار را خراب کند!!!