تبليغاتX
بازگشت به خویشتن -
<زنگ انشاء>

معلم گفت: موضوع آزادی.

ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند:

اجازه آقا! میشه بریم دستشویی؟!

 

 

<ازنگاه احمق ها>

اسکلتی روی یک صندلی پر از گرد و خاک روبروی یک دیوار نشسته بود.

آمدم بگویم که .....

ناگهان صدایی آمد: او می خواهد با قدرت چشم دیوار را خراب کند!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 21:23  توسط ساسان  |